علاء الدوله سمنانى
مقدمه 13
مصنفات فارسى ( فارسى )
اگر يكى از اصحاب سخنى مىگفت ، مجال جواب او نداشتم از استغراق اوقات به اوراد شب و روز ، تا در اين هنگام طالع شد صبح سعادت از افق اقبال ، و سلطان الهام در صفهء صدر درآمد و بر من روشن كرد كه آدمى را در تكميل نفس چاره نيست از سه چيز : يكى سياست از براى ضبط اموال و حفظ نفوس و امر معاش . دوم طهارت ، تا از حيوان ممتاز گردد كه اين پاكى را انسان بطبع دوست داشته است . سوم عبادت معبود و موجد خود ، كه طبع سليم و عقل مستقيم الزام مىكند كه ما را موجدى رازق خالق هست . پس واجب است او را فرمان بردن . و دانستم كه آدم و فرزندان او ثابت بودهاند در رعايت اين سه شرط » . چون آدم از دنيا رحلت كرد اختلاف كردند كه ظاهر اين سه شرط معتبر است يا باطن آن ، و يا جمع بين ظاهر و باطن . پس چون اين الهام به دل رسيد ، نفس آرام گرفت در رعايت اين سه شرط ، و به تحقيق دانستم كه جمع كردن ميان ظاهر و باطن بهتر است . پس از آن در احوال و آراء گروهها و فرقههاى مختلف به الهام ربانى جستجو كردم ، تا به گروهى رسيدم كه آنان را صوفيه مىگويند و صورت و معنى شرطهاى سهگانهء سياست و طهارت و عبادت را بجاى مىآرند . چون به خود آمدم اشتياق پيوستن به صوفيه را در خود يافتم و مشتاق شدم به ديدار آنان . خبر از هر كس مىپرسيدم هيچ كس در عالم شهادت ايشان را نمىنمود ، اگر چه صاحب خرقه بسيار بودند ، اما : پوشيدهمرقعاند ازين خامى چند * نارفته ره صدق و صفا گامى چند بگرفته ز طامات الف لامى چند * بدنامكنندهء نكونامى چند پس چون از وجود آنان در عالم نااميد شدم به مطالعهء كتابهايشان پرداختم و احوال و آرا و چگونگى مجاهده و سلوك آنان را مىخواندم و به آنها عمل مىكردم . برخى از حالات آنان را مانند خلوت و عزلت و جلوت و مقاماتشان را بتعريف بدانستم و علاقهء بيشترى به ايشان پيدا كردم و از حق تعالى توفيق